راه رفتن روی خطی از نور
نویسنده : بابک اسماعیلی
امنیتی های جمهوری اسلامی امروز یکی از قدیمی ترین وبلاگ های وبلاگستان فارسی را مسدود کردند. وبلاگ روش تدریس عمری دوازده ساله داشت و یک مرجع برای لینک وبلاگ های معلمان در ایران بود. این البته اولین بار نیست که وبلاگ هایی که من مدیریت آنها را به عهده دارم مسدود می شود. سه سال قبل وبلاگ فرایند هم به همین سرنوشت دچار شد. وبلاگ فرایند در زمانی که مسدود شد عمری نه ساله داشت. تلاش امنیتی های جمهوری اسلامی برای قطع ارتباط من با مخاطبانم تقریبا از ده قبل شروع شد. استراتژی این حضرات این بود که برای خفه کردن صدای سکولار خواهی لازم بود من ایزوله شوم. به همین دلیل در یک سناریوی گسترده و برنامه ریزی شده جمعی از این حضرات امنیتی مجموعه اقداماتی را شروع کردند به منظور تنها کردن من. بدگویی ترور شخصیت بستن دو مدارسی که من مدیر اموزش انها بودم ممانعت از فعالیت انتشارات فرایند علم که من مدیریت ان را به عهده داشتم و توقیف کردن کتاب هایم و ممانعت از انتشار و فروش آنها و حتی تلاش برای ترور فیزیکی من انجام گرفت و در نهایت حضرات به این نتیجه رسیدند که تنها راه برای مهار من این است که کنترل همسر سابق من را در اختیار بگیرند. این پروسه نیز با گروگان گرفتن فرزند دوساله من شروع شد و الان مدت ده سال است که همسر سابق من در اصل گروگان این امنیتی ها در تهران است. در خلال این سالها دو اتاق فکر در تهران صرفا برای جلوگیری از فعالیت هایی که من انجام می دهم تشکیل شده است. هر از گاهی ترکش موشک هایی که شلیک می کنند به من می رسد و نمونه ی آخرش این است که امروز دیدم وبلاگ روش تدریس نیز مسدود شده است. فیلتر هم نمی کنند مسدود می کنند! در این ده سال من توانستم از پس پروژه تنها سازی که این حضرات در تهران طرح زده بودند بر بیایم. برخلاف پیش بینی حضرات که منتظر این بودند که فشارها من را از پای در بیاورد سرپا ایستاده ام و از قضا در این ایستادگی تنها نبودم. دوستان زیادی در اقصی نقاط جهان پیدا کردم و آنها در تمام این سالها ستون هایی شدند برای این که من در مواقع بحران به آنها تکیه کنم. بسیاری از آنها در بدترین شرایط از من و فرزندم مراقبت کردند. که اگر بخواهم اسامی آنها را ذکر کنم یک فهرست بلند بالا می شود. من وقتی مجبور شدم بدون بهنیا ایران را ترک کنم معلمان مدرسه بهنیا از او مراقبت کردند. وقتی در ترکیه زندگی می کردیم معلمان مدرسه بهنیا و همسایه ها از من و او مراقبت می کردند. امروز هم افراد پرشماری در سرتاسر جهان در حال مراقبت از ما هستند. من و بهنیا ده سال است که روی خطی از نور راه می رویم و در این مسیر افراد پرشماری که به این نور اتصال دارند از ما مراقبت کرده اند. وحشت امنیتی های جمهوری اسلامی که من و آنها همدیگر را می شناسیم را درک می کنم. این حضرات وحشت دارند که من روزی به ایران برگردم. تلاش های احمقانه برای مسدود کردن وبلاگ یا سفارش به قطع بودجه تلویزیون هایی که من با آنها مصاحبه می کنم یا بستن وبلاگ های ادبی که داستان های من در آنجا منتشر می شود یا ترور شخصیت هایی که در خارج از کشور رخ می دهد و به طور سازمان یافته از تهران هدایت می شود نمی تواند و نتوانسته است ارتباط من با جامعه را مسدود کند. این روزها من دایره بازی را بزرگتر کرده ام : من دیگر در برابر یک یا دو گروه امنیتی با قدرت نامحدود نیستم بلکه من در برابر همه ی جمهوری اسلامی در داخل و خارج از ایران ایستاده ام. و همین طور که پیداست کنترل بخشی بزرگی از این بازی در دست منی است که قرار بود در پروژه منزوی سازی حذف شوم. هر بار که اتفاقی این چنین می افتد - مثلا مسدود شدن وبلاگ یا سایر موراد مشابه - من در تصمیمی که دارم راسخ تر می شوم : حذف جمهوری اسلامی و استقرار یک سکولار دموکراسی ! سالها بعد خواهم گفت که حتی در پروژه مسدود سازی وبلاگ روش تدریس و فرایند این جمهوری اسلامی و امنیتی های وابسته هستند که ضرر کرده اند و نه من. شما هیچ وقت از نوع بازی که من مبدع آن هستم سر در نخواهید آورید. در شرایط برابر در ایران شطرنج بازی در بین امنیتی های جمهوری اسلامی وجود ندارد که بتواند پایان بازی که من در ش هستم را پیش بینی کند. کنترل بازی حتی دست من نیست. من سالهاست روی خطی از نور راه می روم و این نور است که از من مراقبت میکند.
همیشه ممکن است بدتر از این شود......ما را در سایت همیشه ممکن است بدتر از این شود... دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 56